مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بگذارید این
وطن دوباره وطن شود!
بگذارید دوباره همان رویایی
شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است
منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن
نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد
که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان
عشق شود،
سرزمینی که در آن، نه شاهان
بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن
نبود.
آه، بگذارید سرزمین من
سرزمینی شود که در آن،
آزادی را با تاج گل ساختگیِ
وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای
همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که
استنشاق می کنیم.
در این «سرزمینِ آزادگان» برای
من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی....
»
لنگستون هیوز - ترجمه : احمد
شاملو »
روزی مردی در جاده مشغول تعمیر اتومبیل خود بود که ناگهان ماهیگیری که پشت سر هم ماهی می گرفت توجه او را به خود جلب کرد. مرد متوجه شد که ماهیگیر ماهی های کوچک را نگه می دارد و ماهی های بزرگ را درآب می اندازد. بالاخره کنجکاوی بر او غالب شد .از ماهیگیر پرسید که چرا ماهی های کوچک را نگه می دارد و ماهی های بزرگ را در آب می اندازد ؟
مرد ماهیگیر پاسخ داد:
واقعا دلم نمی خواهد چنین کاری بکنم ولی چاره ای ندارم زیرا ماهی تابه ی من کوچیک است .
نتیجه :
اگر فنجانی زیر باران نگاه دارید .به اندازه همان فنجان به شما می رسد .
اگر کاسه بزرگی نگاه دارید به همان اندازه در آن آب جمع می شود .
چه ظرفی در زیر باران رحمت الهی قرار داده اید...؟
: آفتاب مهتاب چه رنگه؟
- یادم نیس
اما اگه بپرسی ،
ابرا چه رنگی هستند ؟ -
- میشم بیس
اون بلورای آبی
خیلی وقته شکستن
خیلی وقته که اونجا ،
ابرای سیاه نشستن
یه روز صبح
بچه م ، دوید بهم گفت:
درخت آسمونو ،
دیشب بازم تکوندن
اما نه مثل هر سال
« توتا »
رو خاکا موندن
گمون کنم شیرین نیس
یا که دیگه شیریناش
سهمیه ی زمین نیس
□
یادم نیس:
کدوم روز، کدوم ابر ،
خورشید و پنهونش کرد
کدوم شب
ستاره رو بارونش کرد
کدوم سیل ، شهر رو بیابونش کرد
□
یادم نیس :
□
شاید خدا
به حال ما دلش سوخت
اونایی که دیشب مردن
جون به سلامت بردند...
« محمد علی بهمنی »
دوستت ندارم و دوستت دارم
این را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نیمه ای ست از سرما.
دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گیرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نایستم:
چنین است که من هنوز دوستت نمی دارم.
دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گویی
کلیدهای نیک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.
برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگانی هست،
چنین است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت دارم به آن هنگام که دوستت دارم.
* فقط میدونم زنده ام٬ همین.....
تنهایی
چون باران
شامگاهان برمی خیزد از دریا
از هامون های پرت و دور افتاده
و می ریزد آنگاه
بر روی شهر
می بارد تنهایی
در این ساعات حال و بی حالی
وقتی کوچه ها به صبح می رسند
وقتی که جفت هایی
بی آنکه چیزی بیابند در یکدیگر
نومید و غمین
از هم جدا می شوند
وقتی آنان که نفرت از هم دارند
به ناچار همبستر می شوند ،
آنگاه تنهایی با رود ها همراه خواهد شد
« راینر ماریا ریلکه »
+زندگی همچنان جاریست...
