کلبه تنهایی من

Divider

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 11972


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

KHODAEI

یکشنبه 27 آبان 1386
باران

 

سلام

قرار نبود وبلاگو  آپ کنم ولی یه اتفاق خوب باعث شد این کارو انجام بدم.

بارون....

امروز بعد از ظهر بعد از حدود هفت ماه بارون بارید... منم عاشق بارون!... رفتم بیرون و تا زمانی که بارون می بارید، زیر بارون قدم میزدم... در حین قدم زدن زیر بارون، شعر « باز باران » کتاب فارسی دوران دبستان به ذهنم اومد... شروع کردم بلند خوندن... چند نفری که از کنارم رد میشدن با تعجب بهم نگاه می کردن... فکر میکردن دیوونه شدمه... ولی من بی خیال، بلند می خوندم:

 

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

.

.

.

 

هر چند خیس خیس شدم، ولی واقعا لذت بخش بود...

 

 

 

باران

 

باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده:

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پر گو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

 

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل، تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دم به دم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دو پای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم ز خانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بید مشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

 

هر چه می دیدم در آنجا

بود دلکش، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم:

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

"این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ای روز دلارا !

گر دلارایی ست، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست، از خورشید باشد... "

 

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخسار خورشید رخشان

ریخت باران، ریخت باران

 

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

روی برکه مرغ آبی

از میانه، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

بادها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه، بس فسانه

بس فسانه، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه ! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی – خواه تیره، خواه روشن-

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا ! "

 

 

Divider

پنجشنبه 24 آبان 1386
صدا

 

صدا

 

در آنجا، بر فراز قلهء کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

 

بسوی ابرهای تیره پر زد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم، دوست دارم

 

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

 

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

ز طوفان صدای بی شکیبم

بخود لرزیده، در ابری خزیدند

 

ستونها همچو ماران پیچ در پیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد

ز خاک ره، درون حوض کوثر

 

خدا در خواب رؤیا بار خود بود

بزیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

 

ولی آن پلکهای نقره آلود

دریغا، تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل

به روی دیده اش بنشسته بودند

 

صدا صد بار نومیدانه برخاست

که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا میخواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

 

صدا فریاد میزد از سر درد

بهم کی ریزد این خواب طلائی؟

من اینجا تشنهء یک جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائی

 

مگر چندان تواند اوج گیرد

صدائی دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از "صدا" دیگر تهی بود

 

ولی اینجا بسوی آسمانهاست

هنوز این دیده امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟

من او را دوست دارم، دوست دارم

 

               «فروغ فرخزاد»

 

Divider

دوشنبه 14 آبان 1386
هیچستان

واحه ای در لحظه 

 

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند، از گل واشدة دورترین بوتة خاک .

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپة معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایة نارونی تا ابدیت جاری است. 

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من.

 

 « سهراب سپهری »

 

Divider

پنجشنبه 10 آبان 1386
عصیان (قسمت دوم)

سلام

ادامه شعر عصیان فروغ رو به تمام دوستداران شعرهای فروغ تقدیم می کنم:

*********************************************

عصیان (بندگی)

چیست این شیطان از درگاهها رانده؟

در سرای خامش  ما  میهمان مانده

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی

عطر لذت های دنیا را بیافشانده

 

 

چیست او، جز آن چه تو می خواستی باشد؟

تیره روحی، تیره جانی،  تیره  بینایی

تیره  لبخندی  بر آن لب های بی لبخند

تیره  آغازی، خدایا،  تیره  پایانی

 

 

میل او کی  مایهء  این هستی  تلخست ؟

رأی  او  را  کی  از  او  در کار پرسیدی ؟

گر  رهایش  کرده  بودی   تا  بخود  باشد

هرگز   از او  در جهان   نقشی  نمی دیدی

 

 

ای  بسا   شب ها   که در  خواب  من آمد  او

چشمهایش  چشمه های  اشک  و خون  بودند

سخت  می نالیدند و می دیدم  که  بر لبهاش

ناله هایش  خالی  از  رنگ و فسون  بودند

 

 

شرمگین   زین نام  ننگ  آلودهء رسوا

گوشه یی  می جست  تا از  خود رها  گردد

پیکرش   رنگ  پلیدی  بود  و  او  گریان

قدرتی  می خواست   تا  از  خود  جدا  گردد

 

 

ای  بسا  شب ها  که  با  من  گفتگو می کرد

گوش من  گویی  هنوز از ناله  لبریز  است :

شیطان : تف  بر این  هستی،   بر این  هستی دردآلود

تف  بر این  هستی  که  اینسان  نفرت انگیزست

 

 

خالق  من  او،  و  او  هر دم  به گوش  خلق

 از چه  می گوید  چنان  بودم،   چنین  باشم ؟

من  اگر  شیطان  مکارم  گناهم  چیست ؟

او  نمی خواهد که  من  چیزی  جز این  باشم

 

 

دوزخش  در  آرزوی  طعمه یی  می سوخت

دام  صیادی  به  دستم  داد  و رامم کرد

تا  هزاران طعمه  در  دام  افکنم،  ناگاه

عالمی  را  پرخروش  از  بانگ  نامم  کرد

 

 

دوزخش  در  آرزوی   طعمه یی  می سوخت

منتظر،  برپا،    ملک های   عذاب  او

نیزه های  آتشین  و خیمه های  دود

تشنه  قربانیان بی  حساب  او

 

 

میوه  تلخ  درخت  وحشی  زقوم

همچنان  بر شاخه ها افتاده بی حاصل

آن  شراب  از  حمیم  دوزخ  آغشته

ناز ده کس  را  شرار  تازه ای  در  دل

 

 

 دوزخش  از  ضجه های  درد  خالی  بود

 دوزخش  بیهوده  می تابید   و  می افروخت 

 تا به  این بیهودگی  رنگ دگر  بخشد

او  به من رسم  فریب خلق را آموخت

 

 

من  چه  هستم؟ خود  سیه روزی که بر پایش

بندهای سرنوشتی تیره پیچیده

ای  مریدان من،  ای گمگشتگان  راه

راه ما را  او  گزیده، نیک سنجیده

 

 

ای  مریدان  من،  ای  گمگشتگان  راه

راه،  راهی  نیست   تا راهی به او  جوییم

تا به کی در  جستجوی راه می کوشید ؟

راه  ناپیداست،  ما  خود  راهی اوییم

 

 

ای  مریدان  من، ای نفرین او  بر  ما

ای  مریدان  من، ای  فریاد ما  از  او

ای  همه  بیداد  او،  بیداد او  بر ما

ای  سراپا  خنده های  شاد ما از  او

 

 

ما  نه  دریاییم  تا خود، موج  خود  گردیم

ما  نه طوفانیم  تا  خود، خشم  خود باشیم

ما که از چشمان او بیهوده افتادیم

از چه می کوشیم تا خود چشم خود  باشیم ؟

 

 

ما  نه آغوشیم، تا از خویشتن  سوزیم

ما  نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم

ما  نه «ما» هستیم تا  بر ما  گنه باشد

ما  نه «او» هستیم تا از خویشتن ترسیم

 

 

ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم

دام خود را با فریبی  تازه  می  گسترد

او برای دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد

 

 

ای  مریدان من، ای گمگشتگان راه

من خود از این  نام  ننگ آلوده بیزارم

گر چه  او  کوشیده تا خوابم کند، اما

«من  که  شیطانم، دریغا،  سخت  بیدارم »

 

 

ای  بسا   شب ها که من با او در آن ظلمت

اشک باریدم،  پیاپی  اشک  باریدم

ای  بسا  شب ها  که  من  لب های شیطان را

چون ز گفتن مانده  بود، آرام