یه سال دیگه هم گذشت. هر سال وقتی به دهم بهمن نزدیک میشم یه حس عجیبی به سراغم میاد. یه حس که با من حرف می زنه و بهم می گه یه سال دیگه از عمرت رو پشت سر گذاشتی. نمی دونم چرا روزهای تولدم زیاد خوشحال نیستم. شاید به خاطر اینه که در این روزه که بیشتر متوجه گذر لحظه ها می شم. چقدر خوب حسین پناهی گذر لحظه ها رو توصیف کرده:
صدای پای تو که می روی
و صدای پای مرگ که می آید...
دیگر چیزی را نمی شنوم!
برای این پست یه شعر از سهراب سپهری انتخاب کردم که در مورد همین گذر عمره ، امیدوارم خوشتون بیاد :
دنگ...، دنگ...
ساعتِ گیج زمان در شبِ عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد ،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است ،
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ...، دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم.
آنچه می ماند از این جهد به جای :
خندۀ لحظۀ پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند :
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت ،
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام ،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،
وا رهاینده از اندیشۀ من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد ،
پرده ای می آید :
می رود نقش پی نقش دگر ،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ :
دنگ... ، دنگ... ،
دنگ...
|