نفت که آمد و رفت...

 

در ضمیر شهر من

که میان سکوت سرو

نشسته است ٬

جانی سوسو نمی زند

الا یک دکل

که سال ها در حصار فنس ها

خمیازه می کشد ،

با لبانی خشک

و

بی رنگی به رخسار...

          «محمد مراد یوسفی نژاد»